شعر بلند
شعر کوتاه
شعر های زیبا
معرفی کتاب
داستان عاشقانه
داستان کوتاه
عکس های عاشقانه
عکس های زیبا
جمله و اس ام اس عاشقانه
جمله های بزرگان
حرفای سعید
حرفای عباس
حرفای نیایش
دانلود کلیپ
معرفی و نقد فیلم
دانلود آهنگ
وبلاگ آقای خلیل جوادی 
فروم هفت تیر 
روشنفکری فقیهانه 
اخبار هفت تیر 
فروم سریال لاست 
فیلتر1 شکن 
فیلتر2 شکن 
روزنامه ایران ورزشی 
شبکه ورزش ایران 
درس زبان 
درس مهندسی نرم افزار 
خبر گزاری ورزشی 
مجله سینمایی 
هواداران استقلال,اخبار استقلال 
ماکروسافت 
کتابخانه ارسنجان 
کتابخانه قفسه 
سایت لیگ انگلستان 
ساین دانلود نرم افزار 
فضای پارسا 
فضای مجانی 
فروم توسعه دهنده 
فروم برنامه نویس 
فروم دات نت سورس 
یاهو مسنجر آنلاین 
دانلود از سایت یوتوب 
سایت دانلود آهنگ جدید 
روزنامه اعتماد ملی 
دانلود کلیپ موبایل 
دانلود کلیپ موبایل2 
مترجم آنلاین 
معرفی کتاب سینوهه اثر میکا والتری
برای چه لفظ کوتاهیست، اما وقتی تبدیل به دغدغه ای جانسوز شود هر کسی را به زانو در می آورد.
یا به نور می رساندش و یا سرانجامی جز سقوط به دره عمیق گمراهی نخواهد داشت.
خیلی باید مراقب بود.
اما اگر همین لفظ دغدغه ی کسی باقی بماند و مثل اکثر اوقات و اکثر افراد، فردی که این سوال به سراغش آمده خود را گول نزند، احساس خلا بزرگی در روح خود خواهد کرد.
اینها شعار نیستند، حقیقتند.
برای تو هم اتفاق افتاده که از خودت بپرسی برای چه؟ همه روزی از خودشان می پرسند برای چه.... این داستانُ به نوعی داستان همه ی ماست.
و اما داستان سینوهه (پزشک مخصوص فرعون):
پدرش طبیب فقرا بود. سینوهه به زحمت خود را اثبات کرد و در مدرسه درالحیات (بزرگترین مدرسه ی طب جهان در آن زمان) که در شهرشان بود ثبت نام کرد. کنجکاو و فعال بود و زود پیشرفت کرد.
روزی زنی چهل ساله به نزد او آمد. آن زن هرگز تا آن زمان حامله نشده بود. به سینوهه گفت عادت ماهانه ی من قطع شده است، علت چیست؟ آیا برای اولین بار باردار شده ام؟
سینوهه طبق کتاب طب بزرگ عمل کرد.
کتاب بزرگ یگانه مرجع بود و کاهنان در سر همه فرو می کردند که دستورات این کتاب مستقیما از سوی آمون آمده است.
دو ظرف کوچک گندم کاشت. هر روز هر دو را آبیاری میکرد. اولی را با آب معمولی و دومی را با ادرار آن زن. پس از مدتی گندمهای ظرف دوم قوت گرفت و رشد بهتری کرد.
جرقه زده شد...
سینوهه از خود پرسید برای چه دانه های گندم می توانند به من بفهمانند که زن باردار است یا نه، ولی من نمیتوانم بفهمم؟
به سمت استاد خودش که کاهنی بود رفت. پرسید.
استاد نظری از روی حیرت به او انداخت (انگار که سینوهه بیچاره گناهی مرتکب شده که پرسیده برای چه) و اینگونه جواب داد:
آمون که خدای تمام خدایان است اینطور مقرر کرده که وقتی گندم را با ادرار زن باردار آبیاری کنند بهتر رشد می کند....!
طبیعی بود که سینوهه قانع نشود.
از دیگری پرسید. جواب اینگونه بود: چون در کتاب بزرگ اینگونه نوشته شده است...!
این جواب خیلی سطحی تر از اولی بود.
اکثر کاهنان خودشان هم این دلایل را قبول نداشتند، (اگر نگوییم همه شان) ولی تظاهر به اعتقاد می کردند.
سینوهه سرگردان شد و بدنبال جواب خودش به این در و آن در میزد. به هر کسی میگفت، در جوابش می گفتند که تو کافر شده ای و کفر میگویی. برای چه ندارد، از اول همین طور بوده و همین طور خواهد بود....
اما او چیزی را درک کرده بود که بقیه حتی به آن فکر هم نمی کردند، روح او بیدار شده بود. او شک کرده بود.
برای دانلود به ادامه مطلب بروید. (نویسنده : میکا والتاری – ترجمه : ذبیح الله منصوری)
لينك مطلب
نوشته شده توسط:عباس
در:یکشنبه 1387/04/30
موضوع:معرفی کتاب
دو بالم خسته از رنج پریدن پریدن در هوای این جوانی به روی فکر من سایه فکنده معمای بزرگ زندگانی نمیدانم چرا در این جهانم به حکم کیست تبعیدم بدین بند؟ برای چه بدنیا آمدم من؟ چه ها خواهم کشیدن اندرین بند؟ خداوندا عدم را هست کردی جهان را پست من را پست کردی همه گویند دنیا دار فانی ست چرا پس دار فانی هست کردی؟ نصیب من ز دنیایت چه باشد شوم عاشق کنم گوشه نشینی
نمی خواهم نمی خواهم خدایا
نمی خواهم من عمر این چنینی
میان خانه ی ذهنم سوالات
بدنبال جواب خود روانند
چرا بعضی چنین بعضی چنانند؟
چرا برخی بر این برخی بر آنند؟
چه خواهد شد خدایا سرنوشتم؟
نگاهی می کنی آیا جهان را؟
بیا امشب به خواب نازک من
بگویم پاسخ هم این و آن را
...
لينك مطلب
نوشته شده توسط:عباس
در:دوشنبه 1387/04/24
موضوع:حرفای عباس
در طول مسیرم قد میزنم و دوردستها نگاهم را دزدیده. انتظار بیتابم کرده است. انتهای انتظار این مسیر، برای من کسی است که در طول این جاده می آید، به سمت من. یکی همین چند وقت پیش از دوردست آمد. وقتی داشت می آمد خیال کردم دارد در حاشیه مسیر من قدم میزند (که مسیر ما شود)، اما نزدیک که شد دیدم نه، گویا مسیری دیگرکه نزدیک مسیر من بود را برگزیده بود. افسوس ...... رسید، یکباره من آن جاده (صاحب آن جاده، مَنَش) او را دید، دستهایش را گرفت و با هم پریدند. این طرفها انگار چهار راهیست که همه راه ها از آن عبور می کنند. انتظار بعضی جاده ها آنجا تمام میشود. جای خوبیست برای من هایی که کسی در مسیرشان نیست. توی حوالی آن چهار راه من ها بر می گزینند، همراهشان را. هر چه هست برای من جای دلچسبی نیست. من دوست ندارم همراهم را آنجا ببینم. دوست دارم خودش به اختیار، مسیر من را انتخاب کند و تا من به چهار راه نرسیده ام را بیفتد و به سمت من بیاید. هنوز به چها راه خیلی مانده. انتظار تا قبل از چها راه سخت است. چون مسیر را میبینی، اگر کسی بیاید او رامیبینی وگرنه باید منتظر بمانی. اگربه چهار راه برسم و او راه نیفتاده باشد، رد میشوم، نمی ایستم. آنوقت است که اگر واقعا مرا میخواهد باید دنبالم بیاید. اگر بدانم واقعا مرا میخواهد هم به پشت سرم نگاه نمی کنم. انتظار می کشم تا به من برسد و دست روی شانه ام بگذارد .... انتظار بعد از چهار راه خیلی سخت تر است. چون دیگر جایی را که همراهت خواهد آمد نمی بینی، او از پشت سرت میآید. فقط باید جلو را نگاه کنی. با این فرض که دیگر او نخواهد آمد و .... ویک امید مرده به آمدنش. اگر قرار باشد همراهی داشته باشم، دوست ندارم او را در چهار راه ببینم. جای خوبی نیست برای آشنایی. طول مسیر قشنگ تر است، خلوت تر، آرام تر.... «مسیرم از هر جا که بگذرد، از دشت یا کوه یا صحرا، مال من و اوست. مسیرم است. البته اگر نیاید، تنهایی می روم. همانطوری که الان دارم می روم. مسیرم عمر من است، زندگی من.» او انتهای مسیرم نیست، انتهای انتظارم است و شروع هیجان بیشتر برای طی طریقمان با هم. انتهایی ندارد مسیرم، حتی مرگ...... 
لينك مطلب
نوشته شده توسط:عباس
در:شنبه 1387/04/22
موضوع:حرفای عباس
شب اول قبر مجنون
شنیدستم که مجنون جگر خون
چو زد زین دار فانی خیمه بیرون
دم آخر کشید از سینه فریاد
زمین بوسید و لیلی گفت و جان داد
هواداران زمژگان خون فشاندند
کفن کردند و در خاکش نهادند
شب قبر از برای پرسش دین
ملائک آمدند او را به بالین
بکف هر یک عمود آتشینی
که ربت کیست دینت چه دینی است
دلی جویای لیلی از چپ و راست
چو بانگ قم به اذن الله برخاست:
چو پرسیدند مَن رَبُک ز آغاز
بجز لیلی نیامد از وی آواز
بگفتا کیست ربت گفت لیلی
که جانم در ره جانش طفیلی
بگفتندش به دینت بود میلی
بگفتا آری آری عشق لیلی
بگفتندش بگو از قبله خویش
بگفت ابروی آن یار وفا کیش
بگفتند از کتاب خود بگو باز
بگفتا نامه آن یار طناز
بگفتندش رسولت کیست ناچار
بگفت آن کس که پیغام آرد از یار
بگفتند از امام خویش می گوی
بگفت آن کس که روی آرد بدان کوی
بگفتند از طریق اعتقادات
بگو از عدل و توحید و معادات
بگفتا هست در توحید این راز
که لیلی را به خوبی نیست انباز
بود عدل آنکه دارم جرم بسیار
از آن هستم به هجرانش گرفتار
بخنده آمدند آن دو فرشته
عمود آتشین در کف گرفته
ندا آمد که دست از وی بدارید
به لیلی در بهشتش وا گذارید
که او را نشئه ای از جانب ماست
که من خود لیلی و او عاشق ماست
شنیدم گفت مجنون دل افکار
ملائک را سپس فرمود آن یار
تو پنداری که من لیلی پرستم
من آن لیلای لیلی می پرستم
کسی را کو به جان عشق آتش افروخت
وفاداری ز مجنون باید آموخت
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:جمعه 1387/04/21
موضوع:شعر کوتاه
اگر خدا می خواست خودش را ثابت کند پس چرا منطق رو آفرید ؟؟؟ نظرتون درباره این جملات چیست : اگر مردم فقط بخاطر ترس از تنبیه شدن و یا به امید پاداش گرفت خوب هستند، حقیقتا باید خیلی متاسف باشیم. آلبرت انیشتن خداوندا، مرا از شر طرفدارانت حفظ کن! بی نام و نشان تعریف ایمان: صبر نکردن برای درک اینکه چه چیز صحیح است. فردریش نیچه من عجب از مردمان دنیا دارم که در هر مسئله به کمال فطانت و نهایت عقل و دقت کوشش خویش را بکار میبرند و موشکافی میکنند، جز در مسئله دین که نه تنها پا بر روی عقل خود میگذارند، بلکه سفیه و دیوانه میشوند و چیزهایی باور مینمایند که هیچ طفل نادانی باور نمیکند و حرفها میزنند که ابداً هیچ سفیه دیوانه ای نمیزند. ولتر تحقیقات علمی بر روی این پایه استوار است که همه اتفاقاتی که می افتند معین شده توسط قوانین طبیعت هستند و این در مورد اعمال مردم نیز صادق است. به همین دلیل است که یک محقق علمی به سختی میتواند تمایل به این عقیده داشته باشد که اتفاقها را میتوان با دعا خواندن تحت تاثیر قرار داد، مثلا با آرزو کردن و تمنا کردن از یک موجود ماورای طبیعت بتوان به تغییری دست یافت. آلبرت انیشتن
آرتور کلارک ایمان یعنی اعتقاد داشتن به چیزی که میدانیم درست نیست. مارک تواین دین با دیده ایمان یعنی بستن دیده خرد. بنجامین فرانکلین "اگر خدا وجود میداشت، من فکر میکنم که بعید است او آنقدر بیهوده و لوس باشد که از اینکه افرادی در وجود داشتن او شک کنند آزرده شود." برترند راسل "یک فیلسوف تابحال هرگز یک روحانی را نکشته است، در حالیکه روحانیون فلاسفه زیادی را کشته اند." دنیس دیدروت وقتی که مردم بیشتر آگاه میشوند، کمتر به روحانی و بیشتر به معلم توجه میکنند. رابرت گرین اینگرسال من معتقدم تاریخ، هرگز نمونه ای از مردمی را که تحت تسلط روحانیون هستند نشان نمیدهد که توانسته باشند یک دولت آزاد و متمدن را تشکیل بدهند. توماس جفرسون. ادیان همه مانند یکدیگرند، مبتنی بر افسانه ها و اسطوره ها هستند. توماس جفرسون. دین بهترین وسیله برای ساکت نگه داشتن عوام است. ناپلئون بناپارت کدامیک درست است؟ آیا انسان یکی از خطاهای خداوند است، یا خداوند یکی از خطاهای انسان؟ فردریش نیچه دعا هیچوقت چیزی را پدید نمی آورد... ممکن است برای یک آدم ضعیف، برای یک ادم خرافاتی، برای یک آدم نادان، برای یک آدم عقب مانده و تنبل تسکین بیاورد، اما برای یک آدم روشن و آگاه، دعا کردن مثل این است که کسی از بابانوئل خواهش کند برای روز کریسمس برایش هدیه ای بیاورد. بی نام . اگر 50 میلیون نفر به یک چیز احمقانه اعتقاد دارند، آن چیز همچنان یک چیز احمقانه است آنتول فرانس "هرچقدر میوه های دانش بیشتر در اختیار انسان قرار گیرد، همانقدر باورهای مذهبی از بین خواهد رفت." زیگموند فروید. "با عقل سلیم ساده، من به خدا اعتقاد ندارم، به هیچ خدایی." چارلی چاپلین. . "وقتی مروجین مذهبی به سرزمین ما آمدند، در دستشان کتاب مقدس داشتند و ما در دست زمینهایمان را داشتیم، پنجاه سال بعد، ما در دست کتاب های مقدس داشتیم و آنها در دست زمین های ما را داشتند." جومو کیانتا، اولین رئیس جمهوری کنیا بعد از استقلال آنکس که عقل دارد، دين ندارد ,آنکس که دين دارد، عقل ندارد. ابوالعلی المعری مذهب بر مشاهدات جامعه بدوی انسانها بنا نهاده شده است و هرگز آزمایش نشده است، علم بر مشاهدات جامعه پيشرفته انسانها بنا نهاده شده است و همواره آزمایش میشود. بی نام
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:یکشنبه 1387/04/09
موضوع:جمله های بزرگان
خدايم آه خدايم صدايت ميزنم بشنو صدايم
اگرهستي برس به دادم!
خداوندا! اگر روزي از عرشت به زير آيي
و لباس فقر بپوشي
و براي لقمه ناني غرورت را به پاي نامردان بشکني
زمين و آسمانت را کفر ميگويي? نميگويي؟
خداوندا اگر در روز گرماگير تابستاني
تن خسته خويش را بر سايه ديواري
به خاک بسپاري
اندکي آنطرف تر کاخ هاي مرمرين بيني
زمين و آسمانت را کفر مي گويي? نمي گويي؟!
خداوندا اگر با مردم آميزي
شتابان در پي روزي
ز پيشاني عرق ريزي
شب آزرده و دل خسته
تهي دست و زبان بسته
بسوي خانه باز آيي
زمين و آسمانت را کفر مي گويي? نمي گويي؟!
تو خود سلطان تبعيضي
تو خود فتنه انگيزي
اگر در روز خلقت مست نميکردي !!!!!!!!
يکي را همچون من بدبخت يکي را بي دليل آقا نميکردي
جهاني را اينچنين غوغا نميکردي
هرگز اين سازها شادم نميسازد
دگر آهم نميگيرد
دگر بنگ باده و ترياک آرامم نميسازد
شب است و ماه ميرقصد
ستاره نقره مي پاشد
من اما در سکوت خلوتت آهسته ميگريم
اگر حق است زدم زير خدايي....!!!
لينك مطلب
نوشته شده توسط:سعید
در:چهارشنبه 1387/04/05
موضوع:شعر کوتاه